پای تر باران
نگاهی به دستان و پاهایم می اندازم،تصویر صورتم را از پنجره اتاق می بینم ؛ این من نیستم! من مسخ شده ام! پی نوشت: تنها بهانه رهاییم از ممسوخ ماندن، تویی!
کز کردن ، سکوت کردن ، هر از گاهي اشکي چکاندن ، اميد به شنيده شدن صدا نداشتن.
لحظه اي "مسخ " کافکا از جمله اول تا آخر برايم دوره مي شود.
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت
8:31 توسط مینا| |
| Design By : Night Skin |


