تبليغاتX
پای تر باران


پای تر باران

صدایمان می گوید اینجا همه چیز بر وفق مراد است،اما لحن صدایمان چیز دیگری ...                      من در خانه ام و تو در...

 

یک ماه و 4 روز!

6 روز بعد از دو سالانه!

کاش می توانستم عددی برای آزادی  بنویسم ...



پی نوشت : انگار این روزا حافظ  َ م منو دست میندازه ، هفته پیش بهم گفت: شب وصل است و طی شد نامه هجر//سلامٌ فیه حتی مطلع الفجر !!! (شبش خیلی طولانی شده!)

پی نوشتی از "بهرام بیضایی" :

"خودستایان تکیه بر اریکه‌ها زده‌اند؛ کتاب خدا را چنان می‌خوانند که سود ایشان است. آنان که طیلسان زهد پوشیده‌اند تک پیرهنان را پیرهن بر تن می‌درند؛ آنان که دستار بر سر نهاده‌اند سر از گردن خداترسان می‌اندازند... اینان سپاه آز می‌آرایند و دیوار غرور می‌افرازند و کوشک‌های خودپرستی می‌سازند و انبانشان را از انباشتن پایانی نیست."


                                            

نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 23:35 توسط مینا| |

به مسلمان بودن خود افتخار می کنیم ، دریغ ، یادمان می رود که پیام آور اسلام چه گفته است!

"حکومت با کفر می ماند اما با ظلم هرگز!"

روز عاشورا ،زیارت عاشورا می خوانیم و به هتاکان عاشورا لعنت می فرستیم اما متوجه نمی شویم که چندین بار می خوانیم : "فلعن الله امة اسست اساس الظلم و الجور علیکم اهل البیت و ..."

"خدا امتی را که ستم و بیداد بر شما بنیاد کردند لعنت کند و...."

کنون هر چه خواهی بکن به ستم


                              بگیر، ببند، بزن،بکش

                                                 ولی نکن خیال خام

                                                                که می کنی تو این چراغ را خاموش

پی نوشتی از" اشو":

"گناه یکی از قدیمی ترین ترفندها برای سلطه بر مردم است. آنها در تو احساس گناه ایجاد می‌کنند. انها ایده‌هایی بس احمقانه به خوردت می‌دهند که قادر به محقق ساختن آنها نیستی. سپس گناه به وجود می‌آید. و همین که گناه به وجود آمد تو به دام افتاده‌ای . گناه راز کاسبی همه ادیان شرک است."


                                    



نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 14:52 توسط مینا| |

به بهانه خانم(به اصطلاح خانم!) "ی.ق" که با بی شرمی هایش سعی کرد قسمتی از زندگیم(همه زندگیم) را نابود کند.

سر در گمم.با ناله و نفرین پایش را از زندگیم قطع کنم یا دعا و خیر؟!

می گویند انسان عاقل دوبار از یک سوراخ گزیده نمی شود، یا من عاقل نبودم یا سوراخ ها جور دیگری می نمود.

آن خیانتی که تو در حقم کردی شاید هیچ دوستی در حق دشمنش هم نکند.

هیچ وقت خیانتت فراموش نمی شود و جای زخمی که گذاشتی حداقل در این یکسال و نیمی بهتر که نشده هیچ ،بدتر هم شده .

از حد تصوراتم خارج است که چه طور خیانتی بدین شکل می تواند تسکین درد و بلا های زندگیت باشد!

چند باری که صحبت از تساوی حقوق زن و مرد شد و داد تساوی سر دادم ، قیافه به ظاهر مظلومت البته در باطن شیطان صفتت جلوی چشمانم ظاهر شد و هر بار با خود گفتم که تا زنانی (یا شاید دخترانی)مانند تو در حق دخترانی مانند من اینچنین خیانت می کنند و ذره ای شرم ندارند ،داد تساوی چه می زنی دختر؟چه انتظاری از مردان می رود که به حقوق زنان احترام بگذارند؟

امروز آمده ام فریاد کنم ! نه فریاد آزادی ! نه فریاد تساوی!

فریاد انسانیت... شاید تنگ نظرانی مانند تو به خود بیایند و جامعه از بیخ و بن اصلاح شود.

سخن آخر: قاطعانه بگویم ، از حقوق پایمال شده ام نمی گذرم. آن زخم به جا مانده گویای خشم درونم است.

 

                                      

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:13 توسط مینا| |

کز کردن ، سکوت کردن ، هر از گاهي اشکي چکاندن ، اميد به شنيده شدن صدا نداشتن.

نگاهی به دستان و پاهایم می اندازم،تصویر صورتم را از پنجره اتاق می بینم ؛ این من نیستم!

من مسخ شده ام!


لحظه اي "مسخ " کافکا از جمله اول تا آخر برايم دوره مي شود.


                                      و ما دوره می کنیم شب را و روز را... هنوز را.

 

                                    
     

پی نوشت: تنها بهانه رهاییم از ممسوخ ماندن، تویی!

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 8:31 توسط مینا| |


این بار دیگر نه به جنتلمن ها لبخند زدم ، نه جفت پا در حوضچه پردیم ، نه سفارش سیب زمینی سرخ کرده غرق در سس دادم و نه حتی فرصتی به باران دادم که صورتم را بشوید.

امشب تنها صدای باران را از گوشه تنهایی اتاقم شنیدم.گهگاهی اتاقم از برق آسمان روشن می شد و صدایی غیر از شر شر باران گوشم را نوازش می داد.

در این گوشه ویرانی تنهایی به همه "تو"های "هنوز باران می بارد" اندیشیدم اما کدام "تو" در گوشه تنهاییش به یاد من است؟!

برگه را پاره می کنم ، همین بهتر که خاطره ای از شرمندگی و دلتنگی باقی نماند.


                              

پی نوشتی که باید قبل نوشت می شد: اگه "هنوز باران می بارد" رو نخوندید ؛ توصیه می کنم اول یه سر به اون بزنید.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:31 توسط مینا| |

تا دست و قلمی پیش نرود هیچ وبلاگی به روز نمی شود...


                                   

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 16:45 توسط مینا| |


یارای سخن گفتن نیست.

تنها همین چند بیت در گوشه ذهنم مانده بود .


                                               آن چه در سوگ تو اي پاك تر از پاك گذشت
                                               نتوان گفت كه هر لحظه چه غمناك گذشت

                                                                     چشم تاريخ در آن حادثه تلخ چه ديد
                                                                      كه زمان مويه كنان از گذر خاك گذشت


                                    

                                         


روحت شاد و یادت باقی...



نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 2:1 توسط مینا| |

 

در شهر قدم زدم ، به یاد تو.

به یاد تو آنقدری قدم زدم که سر سوزنی از لباسم خشک نماند ؛ به یاد تو هدفون در گوش چپاندم و به موسیقی اساتید گوش کردم ؛ به یاد تو در زیر باران خواندم "در میان کوچه باران تند می بارد / کودکی با بادبادک های رنگینش/ ایستاده زیر یک تاقی /گاری فرسوده ای میدان خالی را / با شتابی پر هیاهو ترک می گوید." ؛ به یاد تو صورتم را  رو به آسمان گرفتم و منتظر شدم آن را بشوید ؛ به یاد تو به این اندیشیدم که بعد از تمام شدن باران با این موهای از فرم خارج شده چه کنم! ؛ به یاد تو جفت پا در حوضچه کوچک آبی که درست شده بود پریدم ؛ به یاد تو به تمام جنتل من های خیس شده بیل بوردها لبخند تمسخر آمیز زدم ؛ به یاد تو از بوی اولین فست فود سر مست شدم و سیب زمینی سرخ کرده غرق در سس سفارش دادم.....

به یاد تو ، به یاد تو ، به یاد تو در زیر باران قدم زدم.

هنوز باران می بارد!

 

                               دختر و باران

 

پی نوشت: "تو" در این نوشته استعاره از شخصی واحد نیست.لذا می تواند به اشخاص متعددی اتلاق شود!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 0:27 توسط مینا| |


"می روم خنده به لب خونین دل" مدام توی ذهنم چرخ می زنه.

خسته شدم از بس داخلم شکستو ظاهرم چیز دیگرو نشون داد.خسته شدم از بس همش دلم دنبالشه ، نگرانشه ، مواظبشه ولی چشمام چیز دیگرو نشون میده.خسته شدم از بس شعار دادم"زندگی زیباست با نا ملایمتی هاش بجنگ " ولی درونم جز تنفر از زندگی و خستگی در برابرش چیزی نبود. خسته شدم از بس گفتم باید کمکش کنم ولی کاری از این دستای سیمانیم بر نیومد.خسته شدم از بس گفتم رفتار و گفتار اطرافیانم واسم مهم نیست ولی همین رفتار و گفتار منو تا سر حد جنون برد.خسته شدم از اینکه باید وانمود کنم تو رو توی دلم کشتم ولی با یه تلنگر به روز اول برسم.خسته شدم از بس شکستنتو هر روز دیدمو و هر روز وانمود کردم مهم نیست ولی هر ثانیه اش تمام وجودمو خورده و نابودم کرده.خسته شدم از بس گفتم به خودت بیا ، زندگی تلخ هست ، تلخ ترش نکن ؛ ولی یکی در و یکی دیگرو دروازه کردی.خسته شدم از بس گفتم تا آخرش با زندگی می جنگم ولی الآن میگم کم آوردم.کم!

صدامو نمی شنوی؟



                         

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:13 توسط مینا| |

 

                                 محکم مثل سنگ

تک کلمه!

فکرم ، زبونم ، دلم ،قلمم یارای جمله سازی نداشت!

سلام ، اشتباه ، علاقه ، سنگ ، صندلی ، حلقه ، خسته ، خیانت ، معبود ، مو ، حماقت ، تشکر ، آینده ، نازنین ، یگانه ، شب  ، یلدا ، صبر ، شرایط ، دروغ ، لذت ، میل ، تجربه ، تهوع ، قسمت ، خدا ، عشق ، منطق ، احساس ، مشاوره ، دوست ، کمک ، هیچ ، احترام ، اختتام

یه جمله به زبونم اومد!

از این لحظه به بعد سخت میشوم و سنگ می مانم. 

خالی از هر گونه احساس!

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 2:13 توسط مینا| |


Design By : Night Skin